قضاوت های امیرالمومنین علی(ع)

روایاتى كه بیانگر ماجراها و داوریهایى در دین و احكام دین است و آگاهى به آنها براى هـمـه مـؤمـنـان لازم مـى بـاشـد و از امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) نقل شده ـ غیر از آنچه قبلاً در مورد تقدّم و سبقت على (علیه السلام ) در علم و فهم و شناخت بـر دیـگـران ذكـر شـد ـ و روایـاتـى كه درباره پناهنده شدن دانشمندان از اصحاب را در مسائل دشوار و پیچیده ،به آن حضرت ثابت مى كند و حاكى از سرفرود آوردن بزرگان اصـحـاب در برابر عظمت مقام علمى على (علیه السلام ) مى باشد، به قدرى بسیار است كه از حوصله شمارش بیرون است و دستیابى بر همه آن ممكن نیست ، ما به خواست خدا در اینجا به ذكر چند نمونه مى پردازیم ، نخست در این باره به آیات قرآن توجّه كنید:

قرآن و مساءله تقدّم آنان كه برترند
رسـول اكـرم (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در زمـان زنـدگـى خـود، فـضایل و ویژگیهاى خاصّ امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را بیان كرد و شایستگى امام عـلى (عـلیه السلام ) را براى مقام جانشینى و امامت ، به گوش همگان رساند و تبیین نمود كـه بـرترى و تقدّم ، از آن كسى است كه استحقاق آن را داشته باشد و او جز على (علیه السلام ) نیست ؛ چنانكه ظاهر آیات قرآن بر این مطلب گواهى مى دهد و معانى بلند قرآن نیز نشانه صادقى بر این مطلب است . قرآن در یك جا مى فرماید:
((... اَفـَمـَنْ یـَهـْدِى اِلَى الْحـَقِّ اَحـَقُّ اَنْ یـُتَّبـَعَ اَمْ مـَنْ لا یـَهدِى اِلاّ اَنْ يُهْدَى فَم الَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ))
((آیا كسى كه هدایت به حق مى كند براى پیروى شایسته تر است یا آن كس كه خود هدایت نمى شود، مگر هدایتش كنند، شما را چه مى شود چگونه داورى مى كنید؟)).
و در مورد دیگر در قصّه طالوت مى فرماید:
((وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ اِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا اَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنـَحـْنُ اَحـَقُّ بـِالْمـُلْكِ مـِنـْهُ وَلَمْ یـُؤْتَ سـَعـَةً مـِنَ الْمالِ قالَ اِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بـَسـْطـَةً فـِى الْعـِلْمِ وَالْجـِسـْمِ وَاللّهُ یـُؤْتـِى مـُلْكـَهُ مـَنْ یـَشـاءُ وَاللّهُ واسـِعٌ عـَلِیـمٌ )).
و پیامبر آنان (اشموئیل ) به آنان (بنى اسرائیل ) گفت : خداوند طالوت را براى زمامدارى شـمـا بـرگـزیـده اسـت ، گـفـتـنـد: چـگـونه او بر ما حكومت داشته باشد با اینكه ما از او شـایـسته تریم و او ثروت زیادى ندارد، گفت : خداوند او را بر شما برگزیده و علم و (قـدرت ) جـسـم او را وسـعت بخشیده ، خداوند ملكش را به هركس بخواهد مى بخشد و احسان خداوند وسیع و (او از لیاقت افراد براى مقامات ) آگاه است )).
خـداونـد در ایـن آیـات آن را شـایسته تقدم بر سایرین قرار داده كه به او ((علم وسیع و قدرت بیشتر جسمى )) داده باشد وبر همین اساس او را بر همگان برگزیده است .
و ایـن آیـات مـوافـق با دلایلى عقلى هستند مبنى بر اینكه : آنكه آگاهتر است در حیازت مقام امـامت بر دیگران كه در علم با او مساوى نیستند تقدّم و برترى دارد و دلالت آشكار دارند بـر ایـنـكـه مـقـدّم داشـتـن امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) در مـورد جـانـشـیـنـى از رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امامت اُمّت بر همه مسلمین واجب است ، چرا كه او در علم و شناخت ، بر دیگران برترى و تقدّم دارد، ولى دیگران به پایه او نمى رسند.
دعاى پیامبر (ص ) در شاءن على (ع )
یـكـى از حـوادثـى كـه در رابـطـه بـا عـلى (عـلیـه السـلام ) در زمـان زنـدگـى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رخ داد، وقتى بود كه پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) عـلى (عـلیـه السلام ) را براى داورى بین مسلمین یمن برگزید. و او را به سـوى یـمـن فـرسـتاد تا احكام دین و حلال و حرام را به آنان بیاموزد و بر اساس احكام و دسـتـورات قـرآن بـه آنـان حـكـومـت و داورى نـمـایـد، عـلى (عـلیـه السـلام ) بـه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض كرد:
((اى رسـول خـدا! مـرا بـه داورى و قـضـاوت بین مردم يَمَن گماشتى ، با اینكه من جوانى هستم كه آگاهى به همه داوریها ندارم )).
پـیـامـبـر فـرمـود:((نزدیك من بیا))، على (علیه السلام ) نزدیك رفت ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) دست خود را بر سینه او نهاد و گفت :((اَللّهُمَّ اهْدِ قَلْبَهُ وَثَبِّتْ لِسانَهُ؛ خدایا! دل على را رهنمایى كن و زبانش را استوار بدار)).
على (علیه السلام ) مى گوید:((بعد از این جریان (و دعا) هرگز در قضاوت بین دو نفر، شك نكردم و دو دل نشدم ))، اكنون در اینجا به ده نمونه از داوریهاى على (علیه السلام ) توجّه كنید.
ده نمونه از قضاوتهاى على (ع )
1 ـ حلّ مشكل با قرعه
وقـتـى عـلى (عـلیه السلام ) به یمن رفت و در آنجا استقرار یافت و به حكومت و داورى از جـانـب رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) پـرداخـت ، دو مرد براى داورى نزد آن حـضـرت آمـدند، آنان با شركت هم كنیزكى را خریده بودند و به طور مساوى هركدام مالك نیمى از او بودند، آنان بر اثر جهل به احكام ، هردو در ((طُهر واحد)) (فاصله بین دو خون حـیـض ) بـا او آمـیـزش كـردنـد، بـه خـیـال ایـنـكـه ایـن كـار جـایز است و این ناآگاهى به مسایل از آن جهت بود كه آنان تازه مسلمان بودند و اطّلاعاتشان به احكام دین ، اندك بود.
آن كـنیز، حامله شد و سپس پسرى از او متولّد شد و آن دو نفر در مورد آن پسر نزاع كردند و هریك از آنان مى گفت من پدر او هستم و او پسر من است ، به حضور على ( علیه السلام ) آمده و از آن حضرت خواستند تا داورى كند.
عـلى (علیه السلام ) آن پسر را بین آن دو نفر قرعه زد، قرعه به نام یكى از آنان افتاد و عـلى ( عـلیـه السلام ) آن پسر را به او واگذار كرد و او را الزام كرد كه نصف قیمت آن پسربچه را اگر برده است به شریك خود بپردازد و فرمود:
((اگر مى دانستم شما از روى آگاهى دست به این كار زدید (و آمیزش  حرام را انجام دادید) در مجازات شما، سختگیرى بیشتر مى نمودم )).
خبر این داستان به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) صحّت داورى على (علیه السلام ) را امضا كرد و همین داورى را در اسلام مقرّر كرد و سپس  فرمود:
((اَلْحـَمـْدُ للّهِِ الَّذى جـَعـَلَ مـِنـّا اَهـْلَ الْبـَیـْتِ مـَنْ یـَقْضِى عَلى سُنَنِ داوُدَ (علیه السلام ) وَسَبِیلِهِ فِى الْقَضاءِ)).
((حـمـد و سـپـاس خداوندى را كه در میان ما خاندان نبوّت ، كسى را قرار داد كه طبق سنّت و روش حضرت داوود (علیه السلام ) قضاوت مى كند)).
یـعـنـى قـضـاوت او بـر اسـاس الهـام الهـى اسـت كه همسان وحى است و داورى على ( علیه السلام ) همانند آن است كه دستور صریح از طرف خدا آمده باشد.
2 ـ داورى در مورد گاوى كه الاغى را كشت
در روایات آمده : دو نفر مرد به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند، یـكـى از آنان گفت : اى رسول خدا! گاو این شخص ، الاغ مرا كشته است در این باره بین ما قضاوت كن .
رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) فرمود:((نزد ابوبكر بروید تا او قضاوت كـنـد)). آنـان نـزد ابـوبـكـر رفـتـند و جریان خود را به او گفتند. ابوبكر گفت چرا نزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نرفته اید و نزد من آمده اید؟.
گفتند: به حضور آن حضرت رفتیم او ما را به نزد شما فرستاد.
ابوبكر گفت : حیوانى ، حیوانى را كشته است چیزى بر گردن صاحب حیوان كشنده نیست !!
آنان به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بازگشتند و قضاوت ابوبكر را به عرض آن حضرت رساندند.
پـیـامـبـر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((نزد عمر بن خطاب بروید تا او در این باره قضاوت كند)).
آنـان نـزد عـمـر رفـتـه و جـریـان را گـفـتـنـد، او گـفـت : چـرا نـزد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نرفته اید و به اینجا آمده اید؟
گـفـتـنـد: بـه حـضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رفتیم ، او ما را نزد شما فرستاد.
عمر گفت : چرا پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) شما را نزد ابوبكر نفرستاد؟.
گفتند: نزد او نیز فرستاد.
عمر گفت : او چه گفت ؟.
گفتند: ابوبكر گفت : حیوانى ، حیوان دیگر را كشته است و چیزى بر گردن صاحب حیوان كشنده نیست .
عمر گفت : به نظر من نیز همین است كه ابوبكر گفته !!
آنان به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بازگشتند و همه جریان را به عرض آن حضرت رساندند.
پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) به آنان فرمود:((به حضور علىّ بن ابیطالب (علیه السلام ) بروید تا او در این مورد قضاوت كند)).
آنان به حضور على (علیه السلام ) رفته و جریان را گفتند.
عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((اگـر گـاو بـه اصطبل و جایگاه الاغ رفته و الاغ را كشته است ، صاحب گاو باید قیمت الاغ را به صاحبش بـدهـد و اگـر الاغ بـه اصـطـبـل و جایگاه گاو رفته و گاو او را كشته است ، بر گردن صاحب گاو چیزى نیست )).
آن دو مـرد بـه حـضـور رسـول خـدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بازگشتند و چگونگى قضاوت على (علیه السلام ) را به عرض  رساندند.
پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((لَقَدْ قَضى عَلىُ بْنِ اَبِیطالِبٍ بَيْنَكُما بِقَضاءِ اللّهِ عَزَّاسمُهُ)).
((على بن ابیطالب مطابق حكم خداوند متعّال بین شما قضاوت نموده است )).
سـپـس فرمود:((حمد و سپاس خداوندى را كه در میان ما خاندان نبوّت ، مردى را قرار داد كه طبق سنّت حضرت داوود (علیه السلام ) در قضاوت داورى مى كند)).
3و4 ـ دونمونه از داوریهاى على (ع )در عصرخلافت ابوبكر
الف : عدم اجراى حدّ در مورد شرابخوار جاهل
از طـریـق روایـات سـنـّى و شـیـعه نقل شده : مردى را كه شراب خورده بود، نزد ابوبكر آوردنـد، او تـصـمـیـم گـرفت تا حد شرابخوارى (هشتاد تازیانه ) را بر او جارى سازد. شرابخوار گفت : من به حرام بودن شراب تاكنون آگاه نبودم .
ابوبكر دست نگهداشت و نمى دانست كه چه كند؟ شخصى از حاضران اشاره كرد كه در این بـاره از عـلى (عـلیـه السـلام ) سـؤ ال شـود. ابـوبكر شخصى را به حضور على (علیه السلام ) فرستاد كه جواب این سؤ ال را بگیرد.
امـیـرمـؤ مـنان على (علیه السلام ) فرمود:((دو مرد مورد اطمینان از مسلمین را دستور بده به مـیـان مـجـالس مـهـاجـر و انـصـار بـرود و آن شـرابـخوار را نیز با خود ببرند و مسلمین را سوگند بدهند كه آیا شخصى آیه حرمت شرابخوار را و یا سخن پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) در مورد حرام بودن شراب را بر این شخص خوانده اند و خبر داده اند یا نه ؟ اگـر دو مـرد از مـسـلمین گواهى دادند كه آیه تحریم شراب را براى او خوانده اند و یا سـخـن پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در مورد تحریم شراب را به گوش او رسانده اند، حدّ را بر او جارى ساز وگرنه او را توبه بده و سپس آزادش كن )).
ابـوبـكـر هـمین كار را انجام داد، هیچ كس از مهاجر و انصار گواهى نداد كه آیه قرآن و یا سـخـن پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) پیرامون حرمت شراب را براى او خوانده باشد، ابوبكر او را توبه داد و سپس  آزادش نمود و به این ترتیب قضاوت على (علیه السلام ) را پذیرفت .
ب : سؤ ال از معناى كلمه اى در قرآن
از ابوبكر سؤ ال شد معناى این آیه چیست كه خداوند در قرآن مى فرماید:((وَفاكِهَةً وَاَبّاً)) ابـوبكر معناى ((اَبّْ)) را ندانست و گفت كدام آسمان بر من سایه افكند؟ و یا كدام زمین مرا به پشت گیرد، یا چه كنم در مورد كتاب خدا كه چیزى را ندانسته بگویم ، اما ((فاكهة )) كه معناى آن را مى دانیم (یعنى میوه ) اما معناى ((اَبّْ)) را خدا داناتر است .
سـخـن ابـوبـكـر بـه سـمع على (علیه السلام ) رسید فرمود:((عجبا! آیا او نمى داند كه ((اَبّ)) یـعنى علوفه و چراگاه ؟! و قول خداوند كه مى فرماید:((وَفاكِهَةً وَاَبّاً )) بیانگر شمردن نعمتهاى الهى بر بندگانش  است ، نعمتهایى از غذا كه براى آنان و حیواناتشان آفـریـده اسـت كه به وسیله آن ، جان خود را زنده نگه مى دارند و بدن خود را نیرومند مى سـازنـد)). (فـاكـهـة یـعـنـى : مـیـوه هـا بـراى انسانها، اَبّ یعنى : علوفه و چراگاه براى حیوانات ).
5 و 6 ـ نمونه هاى دیگر در عصر خلافت عمر
نـظـیـر ایـن جـریـانـات در زمـان خـلافـت عمر نیز رخ داده است در اینجا به ذكر چند نمونه بسنده مى شود:
نجات زن دیوانه
در روایـات آمـده اسـت كـه : در زمـان خـلافت ((عمر بن خطاب )) مردى با زن دیوانه اى زنا كـرد، گواهان عادل بر این مطلب گواهى دادند، عمر دستور داد تا به آن زن ، حدّ بزنند، ماءمورین ، آن زن را مى بردند تا حدّ (صد تازیانه ) را بر او جارى كنند.
على (علیه السلام ) در مسیر، او را دید و فرمود:((زن دیوانه از فلان قبیله چه كرده بود كه او را مى بردند؟))
شـخـصـى بـه على (علیه السلام ) گفت :((مردى با این زن زنا كرده و فرار نموده است و گواهان عادل گواهى بر این كار داده اند، عمر دستور جارى ساختن حدّ (تازیانه ) بر این زن داده است )).
عـلى (علیه السلام ) فرمود:((این زن را به نزد عمر رد كنید و به عمر بگویید: آیا نمى دانـى كـه ایـن زن دیـوانـه از فـلان طـایـفه است و پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
((رُفـِعَ الْقـَلَمُ عـَنِ الْمـَجـْنـُونِ حَتّى يُفِیقُ؛ قلم تكلیف از دیوانه برداشته شده تا خوب شود)).
ایـن زن عـقـل خـود را از دسـت داده اسـت ، پس مجازات ندارد. آن زن را نزد عمر برگرداندند وگـفـتـار عـلى (عـلیـه السـلام ) را بـه عـمـر رساندند عمر گفت :((خدا در كار على (علیه السلام ) گشایش دهد، نزدیك بود با جارى ساختن حد بر این زن ، هلاك گردم ))، سپس زن را آزاد كرد و گفت :
((لَوْلا عَلِىُّ لَهَلَكَ عُمَرُ؛ اگر على (علیه السلام ) نبود، عمر هلاك مى شد)).
نجات زن حامله :
زن حـامـله اى را نـزد عـمـر بـن خـطـاب آوردنـد كـه زنـا كرده بود، عمر دستور داد تا او را سنگسار كنند، على (علیه السلام ) فرمود: فرضا تو بر این زن ـ بخاطر گناهش تسلّط داشـتـه بـاشـى ، ولى چه تسلّطى بر كودك او در رحمش دارى ؟ با اینكه خداوند در قرآن مـى فـرمـایـد: ((وَلا تـَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى ...)) ((هیچ گنهكارى بار گناه دیگرى را بر دوش نمى كشد)).
عـمـر گـفت :((لا عِشْتُ لِمُعْضَلَةٍ لايَكُونُ لَها اَبُوالْحَسَنِ؛ در هیچ كار دشوارى زنده نباشم كه ابوالحسن (علیه السلام ) در آنجا نباشد)).
سپس عمر گفت :((با این زن چگونه رفتار كنم ؟)).
عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((او را نـگـهـدار كه بچه اش متولّد شود و پس  از آن اگر سرپرستى براى بچّه اش یافت ، آنگاه حدّ الهى را بر او جارى كن )).
عمر با دریافت این دستور، شادمان شد و طبق آن رفتار كرد.
7و8 ـ نمونه هایى دیگرازداورى على (ع )درعصرخلافت عثمان
در عصر خلافت عثمان نیز جریاناتى رخ داد كه امیرمؤ منان على (علیه السلام ) تنها گره گشاى مشكلات و حوادث بود، به عنوان نمونه :
نجات زنى كه همسر پیرمردى شده بود
در روایـات سـنـّى و شـیـعه آمده است كه : پیرمردى با زنى ازدواج كرد و آن زن حامله شد، ولى پـیـرمـرد گـمـان مـى كـرد كه كارى صورت نداده و از این رو آن بچه در رحم زن را انكار مى نمود و مى گفت از من نیست ، داورى این جریان نزد عثمان برده شد و او حیران مانده بـود كه چگونه قضاوت كند، به زن گفت :آیا این پیرمرد، مهر دوشیزگى تو را از بین برده است ؟))
زن گفت :((نه )).
عـثـمـان (پـیـش خـود چنین نتیجه گرفت كه پس زن زنا كرده ؛ زیرا پیرمرد كارى صورت نـداده پـس دست بیگانه اى در كار است ) دستور داد كه آن زن را حد بزنند (صد تازیانه به جرم زنا به او بزنند).
امـیـرمـؤ مـنـان على (علیه السلام ) به عثمان گفت :((در آلت تناسلى زن دو راه وجود دارد، یـكـى راه خون حیض و دیگرى راه ادرار، شاید این پیرمرد هنگام آمیزش ، نطفه خود را روى راه حیض ریخته و آن زن از او حامله شده است ، در این باره از پیرمرد بپرسید)).
از او سـؤ ال شـد، او گـفـت :((مـن نـطـفـه خود را بر جلو آلت تناسلى او ریختم ، ولى مهر دوشیزگى او را برنداشتم )).
امـیـرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:((بچه در رحم از او و فرزند اوست و راءى من این است كه این پیرمرد به خاطر انكار فرزندش ، عقوبت (مجازات ) شود)).
عثمان طبق دستور على (علیه السلام ) رفتار كرد.
حلّ مساءله پیچیده
در روایـت آمـده مردى كنیزى داشت (مثلاً نام مرد زید بود و نام كنیز هند) با هند آمیزش كرد و پـس از مدّتى پسرى از او متولّد شد (مثلاً به نام خالد) سپس زید از هند كناره گرفت و او را هـمـسـر غلامش (مثلا به نام سعید) نمود، بعدا زید از دنیا رفت . هند به خاطر فرزندش (خالد) كه از زید داشت آزاد شد (زیرا هند از طریق ارث ، ملك پسرش شد و آزاد گردید) از طرفى سعید كه غلام زید و شوهر آن زن بود، از طریق ارث به همان پسر (خالد) رسید و بـعـد خـالد نـیـز مـُرد و آن غـلام (سـعـید) از طریق ارث ، به زن رسید و در نتیجه هند مالك شـوهرش سعید شد و سعید برده او گردید (بنابراین ، سعید نمى توانست با هند آمیزش كـنـد و بـیـنـشان نزاع شد، سعید به هند مى گفت تو زن من هستى و هند به سعید مى گفت : تو برده و غلام من هستى ). براى رفع اختلاف نزد عثمان آمدند، در حالى كه سعید مى گفت ((او (هند) زن من است و او را رها نمى كنم )).
عـثـمان گفت : این حادثه یك مساءله پیچیده اى است ، امیرمؤ منان على (علیه السلام ) كه در آنـجـا حضورداشت فرمود:((از این زن بپرسید كه آیا پس از آنكه از طریق ارث ، مالك مرد (سعید) شد آیا آن مرد با او آمیزش كرده است ؟)).
هند گفت :((نه )).
امـیـرمـؤ مـنـان على (علیه السلام ) فرمود: اگر مى دانستم آن مرد آمیزش  را (بعد از ارث ) انجام داده است او را مجازات مى كردم و به هند فرمود:((برو كه سعید برده تو است و هیچ گـونـه تسلّطى بر تو ندارد، اگر خواستى او را به غلامى بگیر و اگر خواستى او را آزاد كن و یا بفروش ؛ زیرا او در ملك تو است )).
عثمان داورى على (علیه السلام ) را پذیرفت و طبق آن رفتار كرد.
و رویدادهاى بسیار دیگرى از این قبیل ، در عصر عثمان رخ داد كه ذكر همین نمونه ها در این كتاب ـ كه بنایش بر اختصار است ـ كافى است .
9و10 ـ نمونه هایى ازداوریهاى على (ع )در عصر خلافت خود
از جمله حوادثى كه پس از عثمان و پس از بیعت مردم با آن حضرت رخ داد و مورد داوریهاى عجیب على (علیه السلام ) واقع شد، نمونه هاى زیر است :
قضاوت درباره دو نفر به هم چسبیده
تـاریـخ نـویسان آورده اند، زنى در خانه شوهرش فرزندى زایید كه (از كمر به پایین یـك نـفـر بـود) و از كـمـر بـه بالا دو بدن و دو سر داشت ، خانواده اش در مورد او تردید داشـتند كه آیا یك نفر است یا دو نفر، به حضور على (علیه السلام ) آمده و از این جریان سؤ ال كردند تا احكام او (مانند ارث و...) را بدانند.
امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:((وقتى كه او خوابید او را امتحان كنید به این نحو كه یكى از بدنها و یكى از سرها را بیدار كنید، اگر هردو در یك زمان بیدار شدند، آن دو یك انسان است و اگر یكى از آنان بیدار شد و دیگرى در خواب بود، بدانید كه دو شخص هستند و حقشان از ارث به اندازه دو نفر است )).
حلّ یك مساءله ریاضى
((عبدالرّحمن بن حجّاج )) مى گوید: از ابن ابى لیلى شنیدم كه مى گفت : امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در حادثه اى قضاوت عجیبى كرد كه بى سابقه است و آن اینكه :
دو نـفـر مـرد در مـسـافرت ، با هم رفیق شدند، هنگام غذا در محلى نشستند تا غذا بخورند، یـكـى از آنـان پـنـج گـرده نان از سفره خود بیرون آورد و دیگرى سه گرده نان ، در آن هـنگام مردى از آنجا عبور مى كرد او را دعوت به خوردن غذا كردند، او نیز كنار سفره آنان نـشـسـت و از آن غذا خوردند، مرد رهگذر پس از خوردن غذا و هنگام خداحافظى ، هشت درهم به آنـان داد و گـفـت : ایـن هشت درهم را به جاى آنچه خوردم به شما دادم و از آنجا رفت ، آن دو نـفـر در تـقـسـیـم پـول نـزاع كـردنـد، صـاحـب سـه نـان مـى گـفـت : نـصـف هـشـت درهـم مـال مـن اسـت و نـصـف آن مـال تـو. ولى صـاحـب پـنـج نـان مـى گـفـت : پـنـج درهـم آن مال من است و سه درهم آن مال تو است . آنان نزاع و كشمكش خود را نزد على (علیه السلام ) آوردنـد و داورى را بـه او واگـذار نمودند. على (علیه السلام ) به آنان فرمود:((نزاع و كشمكش در اینگونه امور، از فرومایگى و پستى است ، صلح و سازش بهتر است ، بروید سازش  كنید)).
صـاحـب سـه نـان گـفـت :((من راضى نمى شوم مگر به آنچه حقیقت است و شما در این باره قضاوت به حق كنید)).
امـیـرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:((اكنون كه تو حاضر به سازش  نیستى و حقیقت را مى خواهى ، بدانكه حق تو از آن هشت درهم ، یك درهم است )).
او گفت :((سبحان اللّه ! چطور، حقیقت اینگونه است ؟!)).
حـضـرت عـلى (عـلیـه السلام ) فرمود:((اكنون بشنو تا توضیح دهم : آیا تو صاحب سه نان نبودى ؟)).
او گفت : چرا من صاحب سه نان هستم ؟.
على (علیه السلام ) فرمود:((رفیق تو صاحب پنج نان است ؟)).
او گفت : آرى . على (علیه السلام ) فرمود:((بنابراین ، این هشت نان ، 24 قسمت (با توجّه بـه سـه نـفـر خورنده ) مى شود تو (صاحب سه نان ) هشت قسمت نانها را خـورده اى و رفیق تو نیز هشت قسمت را خورده و مهمان نیز هشت قسمت را خورده است و چون آن مـهـمـان هـشـت درهـم بـه شـمـا دو نـفـر داده ، هـفـت درهـم آن مـال رفـیـق تـو (صـاحـب پـنـج نـان ) اسـت و یـك درهـم آن مال تو (صاحب سه نان ) است )).
آن دومرددر حالى كه حقیقت مطلب را دریافتند، از محضر على (علیه السلام ) رفتند.
سایت جامع سربازان اسلام
قضاوت های امیرالمومنین علی(ع)
قضاوت،قضاوت ها،قضاوتها،قضاوت کردن،قضاوت های علی،قضاوت های امام علی،قضاوت های امیرالمومنین،قضاوت های امیرالمومنین علی،قضاوت های حضرت علی،قضا،قانون،قانون قضا،امام علی،مسئله تقدم،دعای پیامبر،شان علی،داوری،داور،داوری کردن،خلافت ابوبکر،خلافت عمر،خلافت عثمان،عدم اجرای حد،اجرای حد،زن دیوانه،زن حامله
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام