معجزات و فضایل امیرالمومنین علی(ع)
معجزات و فضایل امیرالمومنین على(ع)

اخبار امیرالمومنین على(ع) از آینده
آیـات روشـن خـدا در شـاءن عـلى (عـلیه السلام ) ویژگیهایى كه خداوند مخصوص على ( عـلیـه السـلام ) نـمـوده و مـعـجـزه هـایـى كـه از او دیـده شـده دلیـل بـر صـدق امـامـت او و وجـوب پـیروى از او و تثبیت حجّت بودن آن حضرت مى باشد اینگونه آیات و معجزات از جمله رویدادهاى ویژه اى است كه خداوند، پیامبر و رسولان خود را به وسیله آنها از دیگران امتیاز بخشید و آنها را نشانه هاى صدق آنان قرار داد.
قـسـمتى از این آیات و نشانه ها در مورد امیرمؤ منان على (علیه السلام ) از روایات بسیار بـه دسـت مـى آیـد، مـانـنـد ایـنـكـه آن حضرت از حوادث آینده خبر مى داد، با اینكه كاملاً آن حـوادث پـوشـیـده بـودند و یا اصلاً در وقت خبر دادن وجود نداشتند و بعد دیده مى شد كه خـبـر او كاملاً مطابق آن است كه خبر داده بود و این موضوع از روشنترین معجزات پیامبران (عـلیـهـم السـلام ) بـوده آیـا به گفتار خداوند در قرآن توجّه ندارید كه حضرت عیسى ( عـلیـه السـلام ) را با اعطاى معجزات روشن و نشانه هاى عجیب كه دلالت بر صدق نبوّت اوداشـت مـجـهـّزكـرد بـه طـورى كـه حـضـرت مـسـیـح (عـلیـه السلام ) به امّت خودمى گفت :((...وَاُنَبِّئُكُمْ بِما تَاءْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ ... ))
((و از آنچه مى خورید و در خانه خود ذخیره مى كنید به شما خبر مى دهم )).
و نـظـیر آن را كه از نشانه هاى شگفت انگیر صدق پیامبر اسلام (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، در مورد پیامبر اسلام (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) قرارداد از جمله : پیامبر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) از پـیـروزى رومـیـان بـر ایـرانـیـان ، قبل از چند سال از وقوع آن خبر داد بر اساس وحى قرآنى كه در آغاز سوره روم آمده است :
((الَّم # غُلِبَتِالرُّومُ#فِى اَدْنَى الاَْرْضِوَهُمْمِنْبَعْدِغَلَبِهِمْسَيَغْلِبُونَ#فِى بِضْعِسِنِینَ... )).
((... رومـیـان مـغـلوب شـدنـد و ایـن (شـكـست ) در سرزمین نزدیكى رخ داد، اما رومیان بعد از مـغـلوب شـدن ، بـه زودى پـیـروز مـى شـونـد در چـنـد سال آینده )).
و هـمـچـنـیـن پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در بـاره جـنـگ بـدر، قبل از وقوع آن از پیروزى مسلمین و شكست دشمن خبر داد، و همانگونه كه خبر داده بود واقع شـد، خبر آن حضرت بر اساس این آیه قرآن بود كه ((سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ )).
((به زودى همه دشمنان شكست مى خورند و از جنگ ، پشت كنند)).
خـبـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) از پـیـروزى مـسـلمـیـن در جـنـگ بـدر، قـبـل از آنـكـه وقـوع یـابـد و سـپـس وقـوع آن مـطـابـق خـبـر آن حـضـرت دلیل آشكار بر صدق نبوّت آن حضرت بوده و بیانگر ارتباط او با منبع وحى مى باشد.
و ازاینگونه نشانه هابسیاراست كه مابراى رعایت اختصارازذكرآنهاخوددارى كردیم .
* * *
در مـورد امـیـرمـؤ مـنان على (علیه السلام ) درباره اخبار او از آینده و معجزات دیگر نیز از مـسـلّمـات اسـت كـه هـیـچ كـس نـمـى تـوانـد آن را انـكـار كـنـد مـگـر از روى نـاآگـاهـى یـا جهل و ظلم و كینه توزى ، چرا كه روایات بسیار و قاطع ، این موضوع را اثبات مى كند و صـفـحـات تـاریـخ گـواهـى مـى دهـد و دانـشـمـنـدان سـنـّى و شـیـعـه آن را نـقـل كـرده انـد مـانـنـد ایـنـكـه : آن حـضـرت پـس از آنـكـه بـعـد از قتل عثمان ، مسلمین با او بیعت كردند قبل از جنگ با ناكثین (طلحه و زبیر) و قاسطین (معاویه و پـیروانش ) و مارقین (خوارج نهروان ) خبر از آینده داد و فرمود:((من ماءمور شده ام كه با این سه فرقه ، بجنگم )) و همانگونه كه خبر داده بود، همانطور شد.
و آن حـضـرت در مدینه به طلحه و زبیر كه در ظاهر عازم مكّه بودند و از آن حضرت اجازه رفتن به مكّه براى انجام عمره گرفتند، فرمود:((سوگند به خدا! آنان عزم رفتن به مكّه را نـدارنـد، بـلكـه عـازم بـصـره (بـراى راه انـدازى جـنـگ جَمَل ) هستند)) و همانگونه كه خبر داده بود همانطور شد.
و در این مورد به ابن عبّاس فرمود:((من به آنان اذن (رفتن به مكّه ) را دادم ، با اینكه به نـیـرنـگ و تـوطـئه آنان آگاه مى باشم و از پیشگاه خدا، پیروزى بر آنان را مى طلبم و خـداونـد به زودى نقشه آنان را نقش  برآب مى كند و توطئه آنان را خنثى مى نماید و مرا بـر آنـان پـیـروز مـى گرداند)) و همانگونه كه آن بزرگوار خبر داده بود، عین آن واقع شد.
اینك در اینجا به چند نمونه دیگر از معجزات على (ع ) توجّه كنید.
1 ـ داستان ابن عبّاس و تحقق پیش بینى على (ع )
مورد دیگر اینكه : حضرت على (علیه السلام ) در محلّ ((ذى قار)) (نزدیك بصره ) نشسته بـود و از مـردم براى (جنگ با ناكثین ) بیعت مى گرفت ، به آنان فرمود:((از جانب كوفه هزار نفر ـ نه یك نفر كم و نه یك نفر زیاد ـ به سوى شما مى آیند و با من تا پاى ایثار جان ، بیعت مى كنند)).
((ابـن عـباس )) مى گوید: من از این خبر، پریشان شدم و ترسیدم كه مبادا یك نفر از هزار نفر كم یا زیاد گردد، آنگاه موجب شك و تردید و دهن كجى منافقین شود (كه بگویند دیدى عـلى (عـلیـه السـلام ) دروغ گـفت ) همچنان اندوهگین بودم ، كم كم جمعيّتى از جانب كوفه آمدند آنان را شمردم 999 نفر بودند، دیگر كسى نیامد، با خود گفتم :((اِنّا للّهِِ وَاِنّااِلَيْهِ راجـِعـُونَ )) سـخـن على (علیه السلام ) را چگونه باید توجیه كرد، همچنان در فكر فرو رفـتـه بـودم ، ناگهان شخصى را دیدم كه از جانب كوفه مى آید، وقتى نزدیك آمد، دیدم لباس موئین پوشیده و شمشیر، سپر و آفتابه به همراه دارد، به حضور امیرمؤ منان على ( علیه السلام ) رفت و عرض كرد:((دستت را دراز كن تا با تو بیعت كنم )).
على (علیه السلام ) فرمود:((براى چه هدفى بیعت كنى ؟)).
او گـفـت :((بـیـعـت با تو كنم كه پیرو و گوش به فرمان تو باشم و در ركاب تو تا ایثار جان با دشمن بجنگم و در این راستا بمیرم و یا خداوند پیروزى را نصیب تو كند)).
امام على (علیه السلام ) به او فرمود:((نامت چیست ؟)).
او عرض كرد:((من اویس هستم )).
ـ به راستى تو اویس قرنى هستى ؟.
ـ آرى .
امـام عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود:((اَللّهُ اَكـْبـَرُ! حـبـیـبـم رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به من خبر داد كه من مردى از اُمّتش را ملاقات مى كـنـم كـه ((اویـس قـرنـى )) نـام دارد، او از افـراد حـزب اللّه اسـت و از حـزب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى باشد، مرگش قرین شهادت است و از شفاعت او (در قـیـامت ) جمعيّتى به تعداد نفرات دو قبیله (بزرگ ) ربیعه و مُضّر، وارد بهشت مى شوند)).
((ابـن عـبـّاس )) مـى گوید:((سوگند به خدا! شادمان شدم و اندوهم در مورد هزار نفر (كه كم و زیاد نشود) برطرف شد)).
2 ـ از جا كندن دَر عظیم خیبر
یـكـى از كـارهـاى عـجـیـب عـلى (عـلیـه السـلام ) كـه روایـات بـى شـمـار در نقل آن آمده و همه علما و دانشمندان از سنّى و شیعه آن را پذیرفته اند داستان از جا كندن درِ عـظـیـم ((قـلعـه خـیـبـر)) (در مـاجراى جنگ خیبر در سال هفتم هجرت ) توسّط امیرمؤ منان على (عـلیـه السـلام ) اسـت ، درى كـه بـه قـدرى سـنـگـیـن بـود كـه كـمـتر از پنجاه نفر كسى تـوانـایـى جـا بـه جایى آن را نداشت ، ولى على (علیه السلام ) به تنهایى آن را از جا كند و به كنار انداخت .
عـبـداللّه پـسـر احـمـد بـن حـنـبـل بـه سـنـد خـود از جـابـر بـن عـبـداللّه انـصـارى نـقـل كـرده كه :((پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در جنگ خیبر، پرچم بزرگ جنگ را بـه عـلى (علیه السلام ) داد، پس از آنكه براى او دعا كرد، على (علیه السلام ) شتابان بـه سـوى قـلعـه خیبر روانه شد، یاران مى گفتند:((مدارا كن )) (كه به تو برسیم ) تا اینكه آن حضرت به قلعه رسید و در عظیم آن را با دست خود از جا كند و به كنار انداخت ، سپس  هفتاد نفر از ما همزور شدیم تا آن در را از زمین برگردانیم و كوشش  فراوان براى این كار كردیم )).
و ایـن تـوان و قـدرت فـوق العاده از ویژگیهاى على (علیه السلام ) بود و هیچ كس نبود كه مانند او باشد و چنین كار دشوارى را انجام دهد، خداوند او را به این ویژگى اختصاص داد و آن را نشانه و معجزه او ساخت .
3 ـ مسلمان شدن كشیش بزرگ مسیحى و شهادت او
یـكـى از روایـات مـشـهـور كـه از طـریـق اسـنـاد شـیـعـه و سـنـّى نـقـل شـده ، حـتـى شـاعـران آن را بـه شـعر درآورده اند و سخنوران آن را در خطبه هاى خود گـفـتـه انـد و دانـشـمـنـدان و انـدیشمندان آن را روایت نموده اند، داستان راهب (كشیش و عابد مسیحى ) در سرزمین كربلا و جریان سنگ (و چشمه آب ) است كه شهرت این داستان ما را از زحمت ذكر سند بى نیاز مى سازد و آن داستان این است كه گروهى روایت كرده اند:
((در ماجراى جنگ صفّین (در سال 36 هجرى ) على (علیه السلام ) با یاران از (كوفه به سـوى صـفـّیـن ) حـركـت مـى كـرد، در بـیـابـان آبـشـان تمام شد و تشنگى سختى آنان را فـراگـرفـت ، در جـسـتـجـوى آب بـه چپ و راست جاده رفتند و كند و كاو نمودند ولى آبى نیافتند.
امـیـرمـؤ مـنـان على (علیه السلام ) از جادّه بیرون آمد و با یاران به سوى بیابان رهسپار شـدنـد، نـاگـهان چشمشان به عبادتگاهى افتاد، على (علیه السلام ) یاران خود را به آن عبادتگاه برد، وقتى به نزدیك آن رسیدند، شخصى به دستور على (علیه السلام ) راهب داخـل عـبـادتـگـاه را صـدا زد از صـداى او راهب سرش را (از سوراخ دَيْر) بیرون آورد، على (عـلیـه السـلام ) بـه او فـرمـود:((آیـا در ایـنجاها آب پیدا مى شود؟، تا این همراهان از آن بیاشامند و سیراب گردند؟)).
راهب گفت :((اصلاً در این نزدیكیها آب نیست ، از اینجا تا محلّ آب بیش از دو فرسخ راه است و بـراى مـن هـرمـاه مـقـدارى آب مى آورند كه اگر در آن صرفه جویى نكنم از تشنگى مى میرم )).
امیرمؤ منان على (علیه السلام ) به همراهان فرمود:((آیا سخن راهب را شنیدید؟)).
گـفـتـند:((آرى ، آیا دستور مى دهى ، به آنجا كه راهب اشاره كرده براى دستیابى به آب برویم ، فعلاً توانایى داریم ، بلكه به آب برسیم )).
عـلى (عـلیه السلام ) فرمود: نیازى به آن نیست ، سپس گردن استر سواریش را به جانب قـبـله كـرد و بـه مـحـلّى در نـزدیـكـى آنـجـا اشـاره نـمـود و بـه هـمـراهـان فـرمـود:((ایـن محل را بكنید)).
هـمـراهـان بـه آن مـحـل رفـتـنـد و بـا بـیـل بـه كـنـدن آن مـحـل مـشغول شدند، مقدارى خاك زمین را رد كردند، ناگهان سنگ بسیار عظیمى پیدا شد كه بیل و كلنگ در آن كارگر نبود.
عـلى (عـلیه السلام ) به همراهان فرمود:((این سنگ روى آب قرار دارد، اگر از جایش كنار گذاشته شود، آب را مى یابید)).
هـمـراهـان هـمـگـى سـعـى و كـوشش كردند تا آن سنگ را بردارند، ولى از حركت آن درمانده شـدنـد و كـارشـان دشـوار شـد. وقـتـى عـلى (عـلیـه السـلام ) آنـان را در آن حـال دیـد كه همگى تلاش نمودند ولى خسته و كوفته به دشوارى افتادند، پا از ركاب اسـتـرش بیرون آورد و پیاده شد و دستهایش را بالا زد و انگشتانش را زیر یك سوى سنگ گـذارد و آن را حـركـت داد، سـپس آن را از جا كند و به چند مترى آنجا پرتاب كرد ناگهان آب سـفـیـد و گوارایى در آنجا یافتند و به سوى آن سراسیمه شده و از آن نوشیدند كه بسیار خنك و گوارا و زلال بود كه در این سفر گواراتر از آن آب نیاشامیدند.
عـلى (عـلیه السلام ) به آنها فرمود:((بنوشید و سیراب شوید و براى سفر خود نیز از این آب بردارید))، آنها به این دستور عمل كردند.
سـپس على (علیه السلام ) با دست خود آن سنگ را برداشت و برجاى خود نهاد و دستور داد خاك بر روى آن سنگ ریختند و نشانه آن را پوشاندند.
راهـب تـمـام ایـن جـریـان را (بـا سـابـقـه ذهـنـى كـه داشـت ) از اوّل تـا آخـر از بالاى عبادتگاه خود تماشا كرد، فریاد زد:((اى مردم ! مرا از عبادتگاه به زیر آورید)). همراهان على (علیه السلام ) او را با دشوارى از بالاى آن به زیر آوردند، او به حضور امیرمؤ منان على ( علیه السلام ) آمد و گفت :
((اى آقا! آیا تو پیامبر مرسل هستى ؟)).
فرمود:((نه )).
گفت :((آیا تو فرشته مقرّب درگاه خدا هستى ؟)).
فرمود:((نه )).
گفت :((پس تو كیستى ؟)).
فـرمـود:((من وصىّ محمّد بن عبداللّه ، خاتم پیامبران (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) هستم )).
راهـب عـرض كـرد:((دست خود را باز كن تا من در حضور تو به خداى بزرگ ایمان بیاورم وقـبـول اسـلام كنم ))على ( علیه السلام )دستش راگشودوبه اوفرمود:((شَهادَتَيْن را به زبان آور)).
راهـب گفت :((اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرِیكَ لَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، وَاَشْهَدُ اَنَّكَ وَصِىُّ رَسُولِاللّهِ، وَاَحَقُّ النّاسِ مِنْ بَعْدِهِ)).
((گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى یكتا و بى همتا نیست و گواهى مى دهم كه محمّد (صلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـنـده و رسـول خـداسـت و گـواهـى مـى دهـم كـه تـو وصـىّ رسول خدا و برترین و سزاوارترین (انسانها به خلافت ) بعد از او هستى )).
سپس امیرمؤ منان على (علیه السلام ) پیمان عمل به دستورات اسلام را از او گرفت و بعد به او فرمود:((پس از مدّت طولانى كه در دین خلاف اسلام بودى چه چیز باعث شد كه از آن دست كشیدى و به دین اسلام گرویدى ؟)).
راهـب گـفـت :((اى امـیـرمـؤ مـنـان ! تـو را آگاه كنم : این عبادتگاه در این بیابان ، براى آن ساخته شده كه سكونت كننده در آن ، به بردارنده آن سنگ و برآورنده آب از زیر آن دست یـابـد، قبل از من روزگار بسیار درازى گذشت و در این روزگار آنان كه در این عبادتگاه بـسـر مى بردند به این سعادت نرسیدند، خداوند این سعادت را نصیب من كرد، ما در یكى از كتابهاى خود یافته ایم و از علماى خود شنیده ایم كه در این سرزمین چشمه اى وجود دارد كـه روى آن سـنـگ عـظیمى قرار دارد، جاى آن را جز پیامبر یا وصىّ پیامبر نمى شناسد و نـاگـزیـر ((ولىّ خـدا)) وجود دارد كه مردم را به سوى حق دعوت مى كند، نشانه صدق او ایـن اسـت كـه ایـن مكان و سنگ را مى شناسد و قدرت بر كندن آن را دارد و من چون دیدم تو ایـن كار را انجام دادى دانستم كه انتظارم بسر آمده و آنچه در آرزویش بودم محقّق شده است و مـن امروز یك فرد مسلمان در حضور تو و ایمان آورنده به حقّ تو هستم و فرمانروائیت را قبول دارم )).
امـیـرمـؤ مـنـان على (علیه السلام ) وقتى كه این مطلب را از آن عابد شنید، قطرات اشك از دیـدگانش فروریخت ، سپس گفت :((حمد و سپاس  خداوندى را كه من در حضورش فراموش نشده ام ، حمد و سپاس  خداوندى را كه نام مرا در كتابهاى آسمانى خود ذكر كرده است )).
سپس على (علیه السلام ) مردم را طلبید و فرمود:((سخن این برادر مسلمانتان را بشنوید)).
آنـان گـفـتـار راهـب مـسـلمـان را شـنیدند و بسیار حمد و سپاس الهى را بجا آوردند كه نعمت معرفت به حق امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را به آنان عطا فرموده است .
سپس به سوى جبهه صفّین براى جنگ با سپاه معاویه حركت كردند و آن راهب در حضور آن حـضـرت ، حـركـت كـرد و در جـنـگ شـركـت نـمـود و سـرانـجـام بـه فـوض عـظـیـم شـهـادت نـایـل گردید. امیرمؤ منان على (علیه السلام ) شخصا نماز بر جنازه او خواند و او را به خاك سپرد و براى او از درگاه خدا طلب آمرزش بسیار كرد و هرگاه به یاد راهب مى افتاد مى فرمود:((ذاك مولاى ؛ او دوست من بود)).
* * *
این داستان نشانگر چند معجزه از على (علیه السلام ) است :
1 ـ آگاهى على (علیه السلام ) به غیب .
2 ـ قدرت غیرعادى آن حضرت كه او را نسبت به دیگران منحصر به فرد كرده بود.
3 ـ مژده به آمدن اودر كتابهاى آسمانى پیشینیان و وجود آن بزرگوار مصداق سخن خداوند در قرآن است كه مى فرماید:
((... ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْریةِ وَمَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجِیلِ ... ))
((ایـن تـوصـیـف آنـان در كـتـاب تـورات و تـوصـیـف آنـان در كـتـاب انجیل است )).
اشعار سيّدِ حِمْيَرى در باره داستان فوق
اسـمـاعـیـل بـن مـحـمّد، سَيّدِ حمْيَرى شاعر حماسه سرا و بزرگ و مخلص  و جانثار محمّد و آل مـحـمـد (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) داسـتـان راهـب (سـرگـذشـت قبل ) را در اشعار و قصیده ((بائیه مذهبه )) خود به شعر درآورده ، چنین مى گوید:
ولقد سَرى فیما یسیر بلیلةٍ
بعد العشاء بكربلا فى موكبٍ
حتى اَتى متبتّلاً فى قائم
القى قواعده بقاء مجدب
یاءتیه لیس بحیث یلقى عامراً
غیرالوحوش وغیراصلع اشیب
فدنى فصاح به فاشرف ماثلا
كالنّصرِ فوق شظیة من مرقب
هل قرب قائمك الذى بوئته
ماء یصاب فقال ما من مشرب
الا بغایة فرسخین و من لنا
بالماء بین نقى وقى سبب
فثنى الاعنة نحو وعث فاجتلى
ملساء تلمع كاللجین المذهب
قال اقلبوها انكم ان تقلبوا
ترووا ولا تروون ان لم تقلب
فاعصوا صبوا فى قلعها فتمنعت
منهم تمتع صعبة لم تركب
حتى اذا اعیتهم اَهْوى لها
كفاً متى ترد المغالب تغلب
فكانّها كرة بكف خزور
عبل الذّراع دحى بها فى ملعب
فسقاهم من تحتهم متسلسلاً
عذباً یزید على الاَلذّ الاعذب
حتى اذا شربوا جمیعاً ردّها
ومضى فخلت مكانها لم یقرب
اعنى ابن فاطمة الوصىّ ومن یقل
فى فضلِه وفِعالِهِ لم یكذب
یعنى :
1 ـ شبى على (علیه السلام ) در راهى پس از وقت عشاء (در مسیر صفّین ) به كربلا گذر كرد.
2 ـ تـا اینكه به مردى جدا شده از مردم كه در عبادتگاه بسر مى برد رسید، عبادتگاه كه پایه هایش در بیابان خشك و سوزانى قرار داشت .
3 ـ بـه آن سـو حـركـت مـى كرد كه در آنجا آبادى و متاعى جز وحشى هاى بیابان و پیرى داراى سر بى مو نبود.
4 ـ پـس نـزدیـك آن عـبادتگاه رفت و آن پیر را صدا كرد و آن پیر، مانند پاسدارى كه در بالاى برجى نشسته باشد به پایین نگاه كرد.
5 ـ عـلى (عـلیـه السـلام ) بـه آن پـیـر فـرمـود: آیـا در نـزدیـك محل سكونت تو آبى پیدا مى شود؟ او در پاسخ گفت : آبى در اینجا نیست .
6 ـ جـز در آن سوى دو فرسخى و كیست كه در میان تپّه هاى ریگ و بیابان خشك ، براى ما آبى بیابد.
7 ـ پس على (علیه السلام ) افسار مركبها را به سوى زمین سخت و سنگلاخى بازگرداند و در آنـجـا بـرق سنگ صاف و نرمى به چشم خورد، سنگى كه همانند نقره آمیخته به طلا مى درخشید.
8 ـ عـلى (عـلیـه السـلام ) به همراهان فرمود: این سنگ را برگردانید كه در این صورت سیراب مى شوید و گرنه تشنه مى مانید.
9 ـ پس همگان نیروى خود را براى از جا كندن آن سنگ به كار بردند ولى آن سنگ همچون شتر تندخویى كه از سوار شدنش جلوگیرى مى كند، تن به اطاعت آنان نداد.
10 ـ وقـتـى كـه (آن سـنگ ) آنان را خسته و درمانده كرد، على (علیه السلام ) دستش را به سوى آن دراز كرد كه اگر به سوى جنگاورى دراز مى كرد، آن را مغلوب خود مى ساخت .
11 ـ پس گویى آن سنگ بزرگ در دست على (علیه السلام ) همچون گویى در دست جوان قوى پنجه اى است كه آن را به این سو و آن سو مى افكند.
12 ـ و تـشـنـگـان را از آب زیـر آن سـنـگ سـیـراب كـرد از آبـى لذیـذ و خـوش گـوار كه گواراترین آبها بود.
13 ـ پس از آنكه همگى از آب نوشیدند، على (علیه السلام ) آن سنگ را به جاى خود نهاد و رفـت (و جـاى آن سـنـگ پـوشیده شد) به طورى كه گویا هیچ كس به آنجا نزدیك نشده است .
14 ـ مـنـظـورم از ایـن شخص ، على (علیه السلام ) پسر فاطمه (بنت اسد) است كه وصىّ (پـیـامـبـر اسـلام (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) ) مـى بـاشـد، او كـه هـركـس در فضایل و ویژگیهاى ممتاز او سخن بگوید، دروغ نگفته و گزافه گویى نكرده است .
حدیث ردّالشَّمس
یكى از معجزات و براهین روشن الهى كه خداوند به خاطر امیرمؤ منان على (علیه السلام ) آن را آشـكـار نـمـود، حـادثـه ((ردّالشّمس )) (برگشتن خورشید است ) كه روایات بسیار و سیره نویسان و مورّخین آن را نقل كرده اند و شاعران آن را به شعر درآورده اند، و موضوع ((ردّالشـّمـس )) بـراى عـلى (عـلیـه السـلام ) دوبـار اتـفـاق افـتاد، یكى در زمان زندگى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و دیـگـرى پـس از وفـات رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) انجام شد.
بازگشت خورشید در زمان رسول خدا (ص )
در مـورد بـازگـشت خورشید در زمان رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اسماءِ بنت عـُمـیـس و اُمـّسـَلَمـه هـمـسـر رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) و جابر ابن عبداللّه انـصـارى و ابـوسـعـیـد خـدرى و جـمـاعـتـى از اصـحـاب نقل كرده اند:
((روزى رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در خانه اش بود، حضرت على (علیه السلام ) نیز در محضرش بود، در این هنگام جبرئیل از جانب خداوند نزد پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آمـد و بـا او بـه رازگویى پرداخت ، وقتى كه سنگینى وحى ، وجود پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) را فرا گرفت ، آن حضرت (كه مى بایست به جـایـى تـكـیـه كـند) زانوى على را بالش خود قرار داد و سرش را روى زانوى آن حضرت گذارد (این موضوع از وقت نماز عصر تا غروب خورشید ادامه یافت ) و امیر مؤ منان (علیه السـلام ) (چـون نـمـى تـوانست سر رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به زمین بـگـذارد) نـمـاز عـصـر خـود را در هـمان حال نشسته خواند و ركوع و سجده هاى نماز را با اشاره انجام داد، وقتى كه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از حالت وحى بیرون آمـد و بـه حـال عـادى بـرگـشـت ، بـه على (علیه السلام ) فرمود:((آیا نماز عصر از تو فوت شد؟)).
عـلى (عـلیـه السلام ) عرض كرد:((به خاطر آن حالتى كه بر اثر وحى بر شما عارض شده بود، نتوانستم (سر تو را به زمین بگذارم ) تا برخیزم و نماز بخوانم )).
پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) به على (علیه السلام ) فرمود:((از خدا بخواه خورشید را براى تو بازگرداند تا تو نماز عصر را ایستاده و در وقت خود بخوانى )).
امـام عـلى (عـلیـه السـلام ) ایـن مـوضوع را از خدا خواست (خداوند دعایش را مستجاب كرد) و خورشید (كه غروب كرده بود) بازگشت و در همان فضاى آسمان كه هنگام عصر قرار مى گـیـرد، قـرار گرفت ، امیرمؤ منان على (علیه السلام ) نماز عصر خود را در وقتش خواند، سپس خورشید غروب كرد.
((اسـمـاء بنت عُمَیس )) مى گوید:((سوگند به خدا! هنگام غروب خورشید، صدایى همچون صداى اَره (هنگام كشیدن ) روى چوب ، از آن شنیدم )).
بازگشت خورشید در زمان خلافت على (ع )
بـعـد از رحـلت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) نیز خورشید (یك بار دیگر) براى امیرمؤ منان على (علیه السلام ) بازگشت كه داستانش از این قرار است :
وقـتـى كـه امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) خـواسـت در سـرزمـیـن بـابـل (نـزدیـك كوفه ) از این سوى رود آب فرات به آن سو بگذرد (و به سوى جبهه صـفـّیـن یـا نـهـروان حـركت كند) بسیارى از همراهان آن حضرت به عبور دادن چارپایان و اثاثیه خود از رود فرات اشتغال داشتند. على (علیه السلام ) با گروهى نماز عصر خود را بـه جـماعت خواند ولى هنوز همه یارانش از آب نگذشته بودند كه خورشید غروب كرد، بـا تـوجـّه بـه ایـنـكـه نماز عصرِ بسیارى از آنان قضا شد و عموم آنان از فضیلت نماز جـمـاعـت بـا عـلى (عـلیـه السـلام ) مـحـروم گـشـتـند، وقتى به محضر على (علیه السلام ) رسـیـدنـد، با او در این باره سخن گفتند، آن حضرت وقتى گفتار آنان را شنید، از درگاه خدا خواست تا خورشید را برگرداند به اندازه اى كه همه یارانش نماز عصر را با جماعت و در وقـت عـصـر بـخـوانـنـد. خداوند دعاى امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را به استجابت رسـانـد و خـورشـیـد بـه هـمـان نـقطه فضایى كه هنگام وقت عصر در آن قرار مى گرفت بـازگـشـت . مـسـلمـین ، نماز عصر را با آن حضرت به جماعت خواندند و پس از سلام نماز، خـورشـیـد غـروب كـرد و هنگام غروب ، صداى هولناك و بلندى از آن برخاست كه مردم از ترس وحشتزده شدند و ذكر:((سُبْحانَ اللّهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاسْتَغْفِرُاللّهِ وَالْحَمْدُللّهِِ)) را بـسـیـار به زبان آوردند و خداى بزرگ را به خاطر این نعمت (ردّالشّمس ) كه بر ایشان آشـكـار نـمـود، حـمـد و سـپـاس گـفتند و خبر این حادثه عجیب ، به همه جا از شهرها و نقاط دوردست رسید و در میان مردم شایع گردید.
اشعار سيّد حِمْيَرى پیرامون برگشتن خورشید
سـیـّد حِمْيَرى (شاعر آزاده و حماسه سراى تشيّع كه مختصرى از شرح حالش در پاورقى چند صفحه قبل گذشت ) در این باره چنین سرود:
رُدَّت علیه الشّمس لَمّا فاته
وقت الصلوة وقد دنت للمغرب
حتى تبلج نورها فى وقتها
للعصر ثم هوت هوى الكوكب
وعلیه قد رُدّت ببابل مرّة
اُخرى ومارُدّت لِخلق معرب
الا لیوشع اوّله من بعده
ولردّها تاءویل امر معجب
یعنى :
((خـورشـیـد بـراى عـلى (عـلیـه السـلام ) هـنـگامى كه نماز عصر در وقتش از او قضا شد، بـازگـشـت بـا ایـنـكه نزدیك بود غروب كند، به گونه اى كه در نقطه وقت عصر قرار گرفت و مى درخشید و بعد از نماز عصر، همچون ستاره اى كه در پنهانى فرو رود، فرو رفت .
و بـار دیـگـر در سـرزمـیـن بـابـل (نـزدیـك كـوفـه ) خورشید براى على (علیه السلام ) بـازگـشـت و براى هیچ كس از آنان كه بیان قاطع (براى اثبات نبوّت و امامت خود) دارند، خورشید بازنگشت ، مگر براى یوشع (وصىّ موسى ) و بعد از او براى عـلى (عـلیـه السـلام ) و ایـن بـازگـشـت خـورشید، بیانگر موضوع عجیب و شگفتى است (و داراى معناى بلند است ))).
سایت جامع سربازان اسلام
معجزات علی،فضایل علی،امام خوبی ها،امام خوبیها،معجزات و فضایل علی،خبر از آینده،ابن عباس،پیش بینی،معجزه کردن،نمونه ای از معجزات،مسلمان شدن،مسلمان شدن کشیش مسیحی،رد الشمس،معجزات و فضایل امیرالمومنین،معجزات و فضایل امیرالمومنین علی،سید حمیری
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام