ویژگی های امیرالمومنین علی(ع)
نگاهى به پاره اى از ویژگی هاى زندگى امیرالمومنین على(ع)

1 ـ سبقت در ایمان و آگاهى
الف :((یحیى بن عفیف )) از اُميّه نقل مى كند كه گفت : در مكّه با عباس  (عموى پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) ) نشسته بودم قبل از آنكه نبوّت پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) آشـكار شود، جوانى آمد و به آسمان نگاه كرد، آن هنگام كه خورشید حلقه زده بود (و وقـت ظـهر را نشان مى داد) به جانب كعبه ایستاد و نماز خواند. سپس پسرى آمد در طرف راسـت او ایـسـتـاد و پـس از آن زنـى آمـد و پـشـت سـر آنـان ایـسـتـاد و مـشـغـول نـمـاز شدند، جوان به ركوع رفت آنان نیز به ركوع رفتند، جوان سر از ركوع بـرداشـت ، آنـان نـیـز سر از ركوع برداشتند، جوان به سجده رفت و آنان نیز به سجده رفتند، به عبّاس گفتم :((كار بزرگى (و عجیبى ) مى نگرم )).
گـفـت : آرى كـار بـزرگـى اسـت ، آیـا مـى دانـى ایـن جـوان كـیست ؟ او محمّد بن عبداللّه بن عـبـدالمـطـلّب ، بـرادرزاده ام مى باشد و این پسر، على بن ابیطالب برادرزاده دیگرم مى بـاشـد، آیـا مـى دانى این زن كیست ؟ این زن خدیجه ، دختر خُوَيْلِد است و این پسر برادرم (مـحـمـد( صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم )) مى گوید:((پروردگار زمین و آسمانها او را به ایـن دیـن كـه بـه آن مـعتقد است فرمان داده ))، سوگند به خدا! در سراسر زمین غیر از این سه نفر، كسى پیرو این دین نمى باشد.
ب :((انس بن مالك )) مى گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
((صَلَّتِ الْمَلائِكَةُ عَلَىَّ وَعَلى عَلِی سَبْعَ سِنینٍ وَذلِكَ اِنَّهُ لَمْ يَرْفَعْ اِلَى السَّماءِ شَهادَةُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاَنَّ مُحَمَّداً رَسُولِ اللّهِ اِلاّ مِنّى وَمِنْ عَلِی )).
((هـفـت سـال ، فـرشـتـگان بر من و على (علیه السلام ) درود فرستادند چرا كه در این هفت سـال بـه آسـمـان بـالا نـرفـت گـواهـى بـه یـكـتـایـى خـدا و رسـالت مـحـمـّد رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) مگر از من و از على (علیه السلام ) )).
ج :((مـعـاذه عَدويّه )) مى گوید: از على (علیه السلام ) در بصره بالاى منبر شنیدم كه مى فرمود:
((مـنـم صـدیـق اكـبـر (تـصـدیـق كـنـنـده و راسـتـگـوى بـزرگ ) كـه قبل از ابوبكر ایمان آوردم و قبول اسلام كردم )).
د:((ابوبجیله )) مى گوید: من و عمّار، براى انجام حجّ به مكّه رهسپار شدیم ، در مسیر خود نزد ابوذر غفارى رفتیم و سه روز نزد او بودیم همینكه خواستیم از ابوذر جدا شویم به او گفتیم :((مردم را دستخوش  اختلاف و سرگردانى مى نگریم ، نظر شما چیست ؟)).
گـفـت : بـه كـتـاب خدا و علىّ بن ابیطالب (علیه السلام ) بپیوند، گواهى مى دهم كه از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدم كه فرمود:
((عَلىُّ اَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِى وَاَوَّلُ مَنْ يُصافِحُنِى يَوْمَ الْقِیامَةِ وَهُوَ الصِّدّيِقِ الاَْكْبَر وَالْفاروُقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَاَنَّهُ يَعْسُوبُ الْمُؤْمِنینَ، وَالْمالُ يَعْسُوبُ الظَّلَمَةِ)).
((على (علیه السلام ) نخستین فردى است كه به من ایمان آورد و نخستین فردى خواهد بود كـه در روز قـیـامـت بـا مـن دسـت مـى دهـد و اوسـت صـدّیـق اكـبـر و جـداكـنـنـده بـیـن حـقّ و باطل و اوست پناه و امیرمؤ منان ، چنانكه مال و ثروت ، پناه ستمگران است )).
شـیـخ مفید (ره ) مى گوید:((روایات در این باره بسیار است و گواه بر (صدق ) آنها نیز مى باشد)).
2 ـ تقدّم على (ع ) در علم و آگاهى
الف :((ابن عبّاس )) مى گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
((على بن ابیطالب اَعْلَمُ اُمَّتِى وَاَقْضاهُمْ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنْ بَعْدِى )).
((عـلى (عـلیـه السـلام ) در عـلم از هـمـه افـراد امـّت مـن آگـاهـتـر است و در قضاوت درباره موضوعاتى كه بعد از من مورد اختلاف مى شود بهتر از همه ، قضاوت مى كند)).
ب :((اَصـْبغ بن نُباته )) مى گوید: هنگامى كه مردم با على (علیه السلام ) به عنوان خلیفه رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیعت كردند ، آن حضرت ، عمامه (یادگار) رسول خدا را به سر بسته بود و لباس (یادگار) او را بر تن نموده بـود. در مـسـجـد از مـنـبـر بالا رفت و (ایستاده ) پس از حمد و ثنا، مردم را موعظه و نصیحت كـرد، سـپـس  نـشـسـت و انـگـشتان دو دست خود را داخل هم گذارد و به زیر ناف نهاد، آنگاه فرمود: اى مردم !
((سَلُونِى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونِى فَاِنَّ عِنْدِى عِلْمُ الاَْوَّلِینَ وَالاَّْخَرِینَ ...)).
((از مـن بـپـرسـیـد قـبـل از آنـكـه مـرا نیابید (و از میان شما بروم ) چرا كه علم پیشینیان و آیندگان ، نزد من است )).
بـدانـیـد سـوگند به خدا! اگر بستر خلافت برایم گسترده شود (و بر آن بنشینم ) با پـیـروان تـورات ، طـبـق تـورات و بـا پـیـروان انـجـیـل ، طـبـق انـجـیـل و بـا پـیـروان زبـور، طـبق زبور، و با پیروان قرآن طبق قرآن ، حكم مى كنم به گـونـه اى كـه (اگـر) هـریـك از ایـن كتابها، به سخن درآید بگوید:((پروردگارا! على (علیه السلام ) مطابق قضاوت تو، قضاوت كرد))، سوگند به خدا! من به قرآن و معانى بـلنـد پـایـه آن از هـمه آگاهتر هستم و اگر یك آیه از قرآن نبود ، قطعا شما را به آنچه تا روز قیامت ، پدید مى آید، آگاه مى كردم )).
سـپـس بـار دیـگـر فـرمـود:((سـَلُونـِى قـَبـْلَ اَنْ تـَفـْقـِدُونـِى ...؛ قـبـل از آنـكـه مـرا نـیـابـیـد، از مـن بـپـرسـیـد، سـوگـنـد بـه خـداونـدى كـه دانـه را (در دل خـاك ) شـكـافـت و انـسـان را آفـریـد، اگـر از هـر آیـه قـرآن از مـن سـؤ ال كـنـیـد بـه شـمـا خـواهـم گـفـت كـه آن آیـه ، چـه وقـت نـازل شـده ؟ و در مـورد چـه كسى نازل شده ؟ و از ناسخ و منسوخ ، محكم و متشابه ، عامّ و خـاصّ و مـحـل نـزول آن (از مـكـّه یـا مـدیـنـه ) شما را آگاه مى سازم ، سوگند به خدا! هیچ گـروهى ، اكنون تا روز قیامت ، نیست مگر آنكه من رهبر و جلودار و دعوت كننده آن گروه را مـى شـنـاسـم و مـى دانـم كـه كـدام در مـسیر گمراهى گام برمى دارد و كدام در خط رشد و سعادت )).
و امثال اینگونه روایات بسیار است كه براى رعایت اختصار، به همین مقدار (دو روایت فوق ) قناعت شد.
3 ـ گفتار پیامبر به فاطمه در شاءن على (ع )
(هشت ویژگى )
((ابـى هـارون )) مـى گـویـد: نزد ابوسعید خدرى (یكى از اصحاب بزرگ پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم )) رفتم و به او گفتم :((آیا در جنگ بدر بودى ؟)) گفت : آرى .
گفتم آیاشنیده اى كه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم )سخنى به فاطمه ـ سَلامُاللّهِعَلَيْهاـ فرموده باشد؟
ابـوسـعـیـد گـفـت : آرى ، در یكى از روزها فاطمه ـ سلام اللّه علیها ـ گریان به حضور پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آمـد و عـرض كـرد:((اى رسـول خـدا! زنـان قـریـش در مـورد فقر و تهیدستى على (علیه السلام ) مرا سرزنش مى كنند.))
پـیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به فاطمه ـ سلام اللّه علیها ـ فرمود:((آیا خشنود نـیـسـتـى كـه تـو را هـمـسـر كـسـى گـردانـیـدم كـه مـقـدّمـتـریـن هـمـه در قـبـول اسـلام اسـت و عـلم و آگـاهـى او از هـمـه بـیـشـتـر مـى بـاشـد، خـداونـد بـه اهـل زمین توجّه مخصوصى كرد، در میان آنها پدرت را برگزید و او را پیامبر كرد. و بار دیگر توجّه نمود، در میان آنها شوهر تو را برگزید و او را ((وصىّ)) قرار داد و به من وحـى كـرد تـا تـو را بـه هـمـسرى او درآورم . اى فاطمه ! آیا ندانسته اى كه خداوند به خاطر تجلیل از مقام تو، تو را همسر شخصى قرار داد كه او بردبارترین و آگاهترین و پیشقدمترین شخص به قبول اسلام است .
فاطمه ـ سلام اللّه علیها ـ خندان و شادمان شد. سپس پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به فاطمه ـ سلام اللّه علیها ـ فرمود:
((عـلى (عـلیـه السلام ) داراى هشت ویژگى است كه احدى از گذشتگان و آیندگان ، از این ویژگیها را ندارد:
1 ـ او برادر من در دنیا و آخرت است و هیچ كس داراى این مقام نیست .
2 ـ تو اى فاطمه ! سرور بانوان بهشت ، همسر او هستى .
3 ـ و دو سبط رحمت ، دو سبط من ، پسران او هستند.
4 ـ بـرادر عـلى (عـلیـه السـلام ) (یـعـنـى جـعـفـر طـَیـّار) بـه دو بال آرایش شده و در بهشت همراه فرشتگان به پرواز درآید و هرجا كه بخواهد پرواز مى كند.
5 ـ علم گذشتگان و آیندگان ، نزد اوست .
6 ـ او نخستین فردى است كه به من ایمان آورد.
7 ـ او آخرین فردى است كه با من هنگام مرگ ، دیدار نماید.
8 ـ او وصىّ من و وارث همه اوصیا است .
4 ـ معیار شناخت مؤ من از منافق
در روایـات آمـده دوسـتـى با على (علیه السلام ) نشانه ایمان است و دشمنى با او نشانه نفاق مى باشد، به عنوان نمونه ، زید بن حبیش  مى گوید امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را بـر مـنـبـر دیـدم ، شـنـیـدم مـى فـرمـود:((سـوگـنـد بـه خـداونـدى كـه دانـه را در دل خاك شكافت و انسان را آفرید، این عهدى است كه پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با من داشت ، به من فرمود:
((اِنَّهُ لا یـُحـِبُّكَ اِلاّ مـُؤْمـِنٌ وَلا یـَبْغُضُكَ اِلاّ مُنافِقٌ؛ قطعا تو را جز مؤ من دوست نمى دارد و تو را جز منافق دشمن نمى دارد)).
5 ـ رستگارى شیعیان
روایـاتـى نـقل شده است كه تنها شیعیان على (علیه السلام ) رستگارند از جمله جابر بن یـزیـد جـُعـفـى از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) نـقـل مـى كـند كه گفت :((از اُمّ سَلَمه همسر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در شـاءن عـلى (عـلیـه السـلام ) سـؤ ال كردم ، گفت از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدم كه فرمود:
((اِنَّ عـَلِّیاً وَشِیعَتَهُ هُمُ الْفائزُونَ؛ قطعا على (علیه السلام ) و شیعیانش  همان رستگاران هستند)).
6 ـ معیار شناخت پاكزاد و زشت زاد
روایاتى نقل شده حاكى از اینكه ولایت و دوستى على (علیه السلام ) نشانه پاكزادى ، و دشمنى با او نشانه ناپاكزادى است ، از جمله :
1 ـ ((جـابـر بـن عـبـداللّه انـصـارى )) مـى گـویـد: از رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدم به على (علیه السلام ) فرمود:((آیا تو را شادمان نكنم ؟ آیا تو را عطا ندهم ؟ آیا به تو مژده ندهم ؟))
عرض كرد:((آرى اى رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به من مژده بده )).
فـرمـود:((من و تو از یك سرشت آفریده شده ایم ، مقدارى از آن سرشت ، زیاد آمد، خداوند، شـیـعـیان ما را از آن آفرید، وقتى كه روز قیامت شود، مردم را به نام مادرانشان بخوانند، جز شیعیان ما كه آنان را به نام پدرانشان بخوانند و این به خاطر پاكزادى آنان است )).
2 ـ ((ابن عباس )) مى گوید: رسول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) فـرمود:((هنگامى كه قیامت برپا شود، مردم به نام مـادرانـشان خوانده شوند، جز شیعیان ما كه به نام پدرانشان خوانده مى شوند. و این به خاطر پاكزادى آنان است ))
3 ـ ((عـبـداللّه بـن جـِبـِلّه )) مـى گـوید: از جابر بن عبداللّه انصارى شنیدم مى گفت : ما گـروه انـصـار روزى در مـحـضـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اجتماع كرده بودیم ، به ما رو كرد و فرمود:
((یـا مـَعـْشـَرَ الاَْنْصارِ بوروا اَوْلادَكُمْ بِحُبِّ عَلِىّ بْنِ اَبِیطالِبٍ، فَمَنْ اَحَبَّهُ فَاعْلَمُوا اَنَّهُ لَرُشْدَة وَمَنْ اَبْغَضَهُ فَاعلَمُوا اَنَّهُ لَغَيّةٌ)).
((اى گـروه انـصـار! فـرزندان خود را بر اساس دوستى على (علیه السلام ) بیازمایید، پس هركس كه على (علیه السلام ) را دوست داشت ، بدانید كه پاك روش و در راه رشد است و اگر او را دشمن داشت ، بدانید كه او در راه گمراهى مى باشد)).
7 ـ لقب ((امیرمؤ منان )) براى على (ع )
روایاتى نقل شده است كه رسول اكرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در زمان حیات خود، على (علیه السلام ) را به عنوان ((امیر مؤ منان )) نامید، از جمله :
1 ـ ((انـس بـن مـالك )) مـى گـویـد: مـن خـدمتكار رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بودم ، وقتى كه شب نوبت اُمّ حبیبه دختر ابوسفیان بود (یعنى بنا بود آن شب ، نزد یكى از همسرانش به نام اُمّ حبیبه باشد) براى آن حضرت ، آب وضو آوردم ، به من فرمود:((اى انـس ! هـم اكـنـون از ایـن در وارد مـى شـود، امـیـر مـؤ مـنـان و سيّد اوصیا، مقدّمترین مسلمین در قـبـول اسـلام ، آن كـس كـه عـلمـش افزونتر از دیگران است و بردباریش از همه بیشتر مى باشد)).
انـس مـى گـوید: من با خودم گفتم خدایا! این شخص را از قوم و قبیله من قرار بده . طولى نـكـشـیـد كـه دیـدم عـلىّ بـن ابـیـطـالب (عـلیـه السـلام ) از همان در وارد شد و در آن هنگام رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) وضـو مـى گـرفـت ، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آبـى كـه در مشتش بود به روى على (علیه السـلام ) پـاشـیـد بـه طـورى كـه چـشمان على (علیه السلام ) پر از آب شد. على (علیه السلام ) عرض  كرد:((اى رسول خدا آیا در مورد من تازه اى رخ داده است ؟)).
پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((از تو جز خیر و نیكى سرنزده ، تو از من هـسـتـى و مـن از تو هستم ، قرض مرا ادا مى كنى و به عهد و پیمان من وفا مى نمایى و تو مرا غسل مى دهى و در میان قبر مى گذارى . و (دستورات اسلام را) به گوش مردم ، از جانب من مى رسانى . و بعد از من (احكام اسلام را) براى آنان آشكار مى سازى )).
عـلى (عـلیـه السلام ) عرض كرد:((اى رسول خدا! مگر تو احكام الهى را براى مردم ابلاغ نكرده اى ؟)).
پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((آرى ، ولى بعد از من ، آنچه را كه درباره اش اختلاف مى كنند، براى آنان بیان مى كنى )).
2 ـ ((ابن عبّاس )) مى گوید: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به ((اُمّ سَلَمه )) (یكى از همسرانش ) فرمود:
((اِسـْمَعِى وَاشْهَدِى هذا عَلِىُّ اَمِیرُالْمُؤْمِنینَ وَسَيّدُ الْوَصِيّینَ؛ بشنو و گواه باش ، این على (علیه السلام ) امیرمؤ منان و آقاى اوصیا است )).
3 ـ معاویة بن ثعلبه مى گوید: شخصى به ابوذر گفت :((وصیت كن )).
ابوذر گفت :((وصیت كرده ام )).
او گفت : به چه كسى ؟
ابوذر گفت :((به امیرمؤ منان )).
او گفت : منظورت عثمان است .
ابوذر گفت :((نه ، منظورم امیرمؤ منان بحقّ است و او على بن ابیطالب (علیه السلام ) مى بـاشـد، او مـایـه قـوام زمـیـن و مـربـّى و پـرورش دهنده این امّت است . و اگر او را از دست بدهید، زمین و اهل زمین را دگرگون و ناموزون خواهید یافت )).
4 ـ در حـدیـث مـشـهـور، بـریـدة بـن خـضـیـب اسـلمـى مـى گـویـد: رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) به من كه هفتمین نفر از هفت نفر بودم و عمر و ابـوبكر و طلحه و زبیر نیز بودند، دستور داد:((به على (علیه السلام ) به عنوان امیر و فـرمـانـرواى مـؤ مـنـان ، سلام كنید)) و ما به على (علیه السلام ) اینگونه سلام كردیم (یـعـنـى گـفـتـیـم : سـلام بـر تـو اى امـیـرمـؤ مـنـان ) و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میان ما بود (و هنوز از دنیا نرفته بود).
و روایـات دیـگـر نـظـیـر روایـات فـوق بسیار است كه براى رعایت اختصار، از ذكر آنها خوددارى شد.
8 ـ داستان چگونگى آغاز اسلام على (ع )
در ایـنـجـا بـه طـور اخـتـصـار بـه ذكـر چـنـد روایـت در فـضـایـل حـضـرت على (علیه السلام ) مى پردازیم و نظر به اینكه این روایات به حدّ تـواتـر (نـقل بسیار) رسیده و مورد اتفاق علماى اسلام بوده و مشهور مى باشند، نیاز به ذكـر اسـنـاد آنها نیست ، از جمله آنها داستان آغاز اسلام على (علیه السلام ) و دعوت پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از خویشان خود هست كه صحّت آن ، مورداتفاق علماى اسلام و تـاریـخ ‌نـویـسـان مـى بـاشـد(و قـبـلاًبـه ذكـرآن بـه طوراجمال بسنده شد).
پـیـامـبـر (صـلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خویشان خود را به سوى اسلام خواند و آنان را بـراى حـمـایـت و یارى خود در راه اسلام بر ضدّ كافران و دشمنان دعوت نمود. آنان حدود چهل نفر بودند و همه آنان از نوادگان و فرزندان عبدالمطلب به شمار مى آمدند، آنان را در خـانـه ابـوطـالب بـه گـرد هم آورد. پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد بـراى آنـان غـذا تـهـیـّه شود. و آن غذا از یك ران گوسفند و ده سیر گندم و حدود سه كیلو شـیـر، تـشـكـیـل مـى شـد، در صـورتـى كـه هر مردى از آنان معروف بود كه در یك وعده ، خورنده یك برّه گوسفند و چندین من نوشیدنى مى باشد و منظور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) در تـهـیـّه غـذاى انـدك براى همه آنان این بود كه همه آنان از آن بخورند و سـیـر شـونـد، با اینكه به طور معمول ، آن غذا یك نفر آنان را هم سیر نمى كرد، تا همین موضوع یك معجزه و نشانه صدق نبوّت آن حضرت باشد و آنان آن را آشكارا بنگرند.
پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد آن غذا را نزد آنان گذاردند، همه آنان از آن غـذا خـوردنـد و سـیـر شـدنـد، ولى بـراى آنـان مـعـلوم نـشـد كه از آن غذا خورده باشند (گویى دست به آن غذا نزده اند) پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) اینگونه آنان را شـگـفت زده كرد و نشانه نبوّت و صداقت خود را با برهان الهى ، برایشان آشكار نمود و پس از آنكه آنان از غذا خوردند و سیر شدند و از نوشیدنى سیراب گشتند، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنان روكرد و چنین فرمود:
اى فـرزنـدان عـبـدالمـطـّلب ، خـداوند مرا به عنوان پیامبر بر همه جهانیان ، برانگیخت و بخصوص مرا پیامبر شما قرار داد و فرمود)):
((وَاَنْذِرْ عَشِیرَتَكَ الاَْقْرَبِینَ))؛ ((و خویشان نزدیكت را انذار كن )).
و مـن شـمـا را بـه دو كـلمـه اى كـه گـفتن آن در زبان ، آسان است ولى در میزان ، گران و سـنـگین مى باشد، دعوت مى كنم ، دو كلمه اى كه شما در پرتو آن بر عرب و عجم حكومت خـواهـیـد كـرد و هـمـه اُمـّتـها، فرمانبردار شما مى شوند و شما به خاطر آن وارد بهشت مى شوید و از آتش دوزخ رهایى مى یابید و این دو كلمه عبارت است از:
1 ـ گواهى دادن به یكتایى و بى همتایى خدا.
2 ـ گواهى دادن به اینكه من رسول خدا هستم .
هـركـس از شـمـا كه این دعوت مرا تصدیق كند و مرا در پیشبرد این دعوت ، یارى نماید؛ او برادر، وصىّ، وزیر، وارث و جانشین من بعداز من خواهد بود.
در میان آن جمعیت (چهل نفرى ) هیچ كس به این دعوت ، پاسخ نگفت جز امیرمؤ منان على (علیه السـلام ) كـه خـودش مـى فـرمـایـد:((مـن از مـیـان آنـان بـرخـاسـتـم و در رو بـه روى رسـول اكـرم (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) ایستادم ، با اینكه كم سنترین آنان بودم و سـاق پـایـم از ساق پاى همه آنها نازكتر بود و چشمم از چشم همه آنان ناتوانتر بود)). گفتم :((اى رسول خدا من تو را در این راستا یارى مى كنم )).
فرمود:((بنشین )) نشستم سپس براى بار دوم ، حاضران را دعوت به اسلام كرد. هیچیك از آنان سخنى نگفت ، من برخاستم و سخن قبل را تكرار كردم ، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:((بنشین )) نشستم . براى بار سوم ، پیامبر آنان را به اسلام دعوت كرد، هـمـه مـهـر خـاموشى بر لب زده بودند، هیچ كدام از آنان چیزى حتّى یك كلمه ـ نگفت پس من برخاستم و گفتم :((اى رسول خدا! من تو را یارى مى كنم )) فرمود:
((اِجْلِسْ فَاَنْتَ اَخِى وَوَصِيِّى وَوَزِیرِى وَوارِثِى وَخَلِیفَتِى مِنْ بَعْدِى )).
((بنشین كه تو برادر من و وصىّ و وزیر و وارث و جانشین من پس از من هستى )).
ولى همه حاضران برخاستند (و از روى استهزا) به ابوطالب مى گفتند:((اى ابوطالب ! اگر در دین برادرزاده ات درآیى (و قبول اسلام كنى ) براى تو روز فرخنده است ؛ زیرا محمّد (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) پسرت را رئیس تو قرار داد)).
* * *
و ایـن جـریـان بیانگر ارزش بزرگ و مخصوص امیر مؤ منان على (علیه السلام ) است كه هـیـچـیـك از مهاجرین و انصار و هیچ فرد مسلمانى ، داراى چنین مزيّتى نیست ، بلكه هیچ كس نظیر آن و نزدیك به آن را در هیچ حالى نداشته و ندارد و این ماجرا حاكى است كه پیامبر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـه یـارى عـلى (عـلیـه السـلام ) امـكـان یـافـت تـاخـبر رسـالتش را به مردم برساند ودعوتش را آشكار نماید و آشكارا مردم را به سوى اسلام بـخواند، اگر على ( علیه السلام ) نبود، دین و شریعت پابرجا و برقرار نمى گردید و دعوت الهى آشكار نمى شد. بنابراین ، على (علیه السلام ) یاور اسلام و وزیر دعوت كـنـنـده اسـلام از جـانـب خـدا بـود و در پـرتـو پـیـمـان یـارى او بـا رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود كه آن حضرت ، نبوّت خود را آنگونه كه مى خواست ، به پایان برد و این فضیلت بسیار عظیمى است كه كوهها را توان برابرى با آن نیست . و همه فضایل را یاراى وصول به اوج آن نمى باشد.
9 ـ فداكارى بى نظیر على (ع ) در شب هجرت
یـكى از ویژگیهاى على (علیه السلام ) این است كه وقتى پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) هـنـگـام تـصمیم اجتماع قریشیان براى كشتنش از جانب خدا ماءمور به هجرت شد و نـمـى تـوانست آشكارا از بین مشركان ، از مكه خارج گردد، بلكه مى خواست در پنهانى و بـدون اطـّلاع آنـان بـیـرون رود تـا از گـزنـدشان محفوظ بماند، این موضوع را تنها با امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السلام ) در میان گذاشت و از دیگران پنهان كرد. و على (علیه السـلام ) را بـه دفـاع از خـود و خـوابـیـدن در بستر خود، فرا خواند، به گونه اى كه قـریـشـیان نمى دانستند كه على (علیه السلام ) به جاى پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) خـوابـیـده اسـت ، بـلكـه گـمـان مـى كـردنـد كـه طـبـق معمول ، خود پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) است كه در بسترش خوابیده است .
امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (علیه السلام ) جانش را فدا كرد و آن را در راه خدا در راستاى اطاعت از پروردگار جانبازى و سخاوتمندانه نثار پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نمود به خـاطـر آنكه به این وسیله وجود پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) از نیرنگ دشمنان ، نـجـات یـابـد و از گـزنـد شـوم آنـان سـالم بـمـانـد و بـه هدف ـ كه دعوت به اسلام و برپایى و آشكار شدن دین بود ـ برسد.
على (علیه السلام ) (در این موقعيّت خطیر) در بستر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) خوابیده ، و با روپوش آن حضرت ، خود را پوشاند، دشمنان ، خانه پیامبر (صلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) را مـحـاصـره كـردنـد و بـه اتـفـاق راءى تـصـمـیـم بـر قـتـل آن حـضـرت را گرفتند و در كمین او نشستند و در انتظار بسر بردند تا سپیده سحر بـدمـد و هـوا روشـن شـود و آشـكـارا پـیـامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بكشند، تا خـونـش پایمال گردد، از این رو كه وقتى بنى هاشم قاتلین را مشاهده كنند و از هر قوم و قـبـیـله اى یـك نـفـر از آنـان را بـنـگـرنـد، نـتـوانند به خاطر كشته شدن یك نفر، باتمام قـبـایـل بـجـنـگند و با همه در افتند و همین طرح مدبّرانه پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و فـداكـارى عـلى (علیه السلام ) نقشه آنان را نقش بر آب مى كرد و موجب نجات و بـقـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى شـد، تا بتواند اسلام را آشكارا تـبـلیغ كند و به راستى اگر امیر مؤ منان على (علیه السلام ) و خوابیدن او در بستر آن حـضـرت نـبود، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نمى توانست تبلیغ رسالت كند و وظـیـفه نبوّت را ادا نماید و عمرش كفاف نمى كرد و دشمنان و كینه توزان بر او چیره مى شدند.
وقـتـى كـه هـواروشـن شـدومـشـركـان بـه طـرف بـسـتـر هـجـوم آوردنـد تـا رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را غافلگیر كرده و بكشند ناگهان على (علیه السـلام ) از بـسـتـر سـر بـرداشـت و به آنان حمله كرد، وقتى كه او را شناختند، پراكنده شـدنـد و از تصمیم خود منصرف گشتند و نیرنگشان در ترور پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سـلّم ) از هـم پـاشـید و رشته هاى طرحشان از همدیگر گسسته شد و اندیشه هایشان بى نتیجه ماند و آرزوهایشان برباد رفت و تار و پودشان پاروپور شد.
تـدبیر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) و فداكارى على (علیه السلام ) موجب قوام نـظـام اسـلام و واژگـونى شیطان و خوارى كافران و دشمنان گردید. و در این منقبت ، هیچ كـس بـا امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) شركت نداشت و حتّى هیچ فردى نظیر آن ـ و حتّى قـریب به آن را ـ نداشت ، بلكه از ویژگیهاى منحصر به فرد على (علیه السلام ) بود (كه حاضر شد خود را آماج شمشیرها و نیزه ها قرار دهد).
خـداونـد در تـجـلیـل و گـرامـى داشـت فـداكـارى عـلى (عـلیـه السلام ) این آیه از قرآن را فرستاد:
((وَمـِنَ النـّاسِ مـَنْ یـَشـْرِى نـَفـْسـَهُ ابـْتـِغـاءَ مـَرْضـاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُفٌ بـِالْعـِبـادِ ))
((و بعضى از مردم (مؤ من و ایثارگر مانند على (علیه السلام ) در لیلة المبیت ) جان خود را در برابر خشنودى خدا مى فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است )).
10 ـ ادامه فداكارى على (ع ) در مكّه
پـیـامـبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان امین (امانتدار) قریش ، خوانده مى شد. و نـگهبان امینى براى حفظ اموال قریش بود، وقتى كه ناچار شد به طور ناگهانى (بدون مـهـلت ) از مـكـّه هـجـرت كـنـد، در مـیان قوم خود و مردم مكّه ، شخص امینى جز امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را نیافت كه امانتهاى مردم را به او بسپارد تا به صاحبانش برگرداند. ونـیـز كـسـى را جـز عـلى (عـلیـه السـلام ) نیافت كه دیون خود را به وسیله او بپردازد و دخـتـران و زنـان خـانـواده و همسرانش را گرد آورده و به سوى مدینه ببرد، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) در این امور مهم ، تنها على (علیه السلام ) را برگزید و پاكى ، جوانمردى ، امانتدارى و لیاقت على علیه السلام پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را آسـوده خـاطـر نـمـود؛ چـرا كـه ، شـجـاعـت ، جوانمردى ، پاكدامنى و پارسایى على (علیه السلام ) اطمینان داشت .
امـیـرمـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) نـیز به خوبى از عهده این امور برآمد، امانتها را به صـاحـبـانـش بـرگرداند، حقوق حقداران را ادا كرد، دختران و زنان و همسران پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) را نگهدارى كرد و آنان را تحت توجّهات و عنایات پرمهر خود، از گزند دشمنان ، حفظ نمود و به سوى مدینه روانه ساخت ودر مسیر، با آنان رفاقت و مدارا كرد تا آنان را با بهترین شیوه ، با كمال حراست و مهر، محبّت و حسن تدبیر به مدینه ، به حضور رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رساند.
پـیـامـبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) على (علیه السلام ) را در خانه خود جاى داد و در حـریـم خود فرود آورد و چون یكى از افراد خصوصى خانواده با او رفتار كرد و او را از خـانـواده اش جدا نساخت و او را محرم اسرار خود نمود و این رفتار بیانگر یگانگى پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) با على ( علیه السلام ) است و حكایت از آن دارد كه هیچ كس از خـویـشـان پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نتوانستند چنین موقعيّت تنگاتنگى در مـحـضـر پـیـامـبـر (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) پـیـدا كـنـنـد و احـدى را یـاراى نـیـل بـه آن مـقـام ارجـمـنـد یـا نـزدیـك بـه آن مـقـام نـبـود، بـه عـلاوه فـضـایـل ویـژه دیـگرى كه قبلاً خاطرنشان گردید كه قلب اندیشمندان را شیفته نموده و سرشار از عشق و شوق كرده است .
11 ـ اعلان برائت از مشركان توسّط على (ع )
یـكـى از ویژگیهاى مخصوص امیرمؤ منان على (علیه السلام ) آن چیزى است كه ((در حدیث بـرائت )) آمده (كه در سال نهم هجرت اتفاق افتاد) پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) (آیـات بـرائت و بـیـزارى از مشركان را كه در آغاز سوره توبه آمده ) نخست به ابوبكر سـپـرد تـا بـه مـكـّه برود و در مراسم حجّ آن را اعلان كند، ابوبكر به سوى مكه رهسپار شـد، چـنـدان از مدینه دور نشده بود كه جبرئیل بر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شد و عرض كرد: خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرماید:
((لا یـُؤَدّىِ عـَنـْكَ اِلاّ اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْكَ؛ اعلان بیزارى از مشركان نباید انجام گیرد جز به وسیله خودت یا مردى از خودت )).
رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) عـلى (عـلیـه السـلام ) را طـلبـیـد و بـه او فـرمـود:((بر شتر غضبا سوار شو و به سوى ابوبكر برو و نامه برائت از مشركین را از او بـگـیـر و خـودت آن را بـه مـكـّه ببر و به مشركان ابلاغ كن و ابوبكر را مخيّر كن ، اگر خواست همراه تو به مكّه بیاید و اگر خواست به مدینه بازگردد)).
حـضـرت عـلى (عـلیـه السـلام ) سـوار بـر شـتـر غـضـبـا (شـتـر مـخـصـوص رسول خدا) (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) شد و حركت كرد تا به ابوبكر رسید، همینكه ابـوبـكـر آن حـضـرت را دیـد، پـریشان گشت و به سوى على (علیه السلام ) متوجّه شد وقـتـى به او رسید، گفت :((اى ابوالحسن ! براى چه آمده اى ؟ آیا مى خواهى با ما به مكّه بیایى و یا براى امر دیگرى آمده اى ؟)).
امیرمؤ منان على (علیه السلام ) فرمود:((رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) به من فرمان داد تا به تو بپیوندم و آیات برائت را از تو بگیرم و آن را در مكّه براى مشركان اعلان نمایم و پیمان قبلى با مشركان را بهم بزنم . و به من دستور داد، تو را به اختیار خودت واگذارم كه همراه من بیایى و یا به مدینه بازگردى )).
ابـوبـكـر گـفـت : مـن بـه سـوى رسـول خـدا بـاز مـى گـردم ، وقـتـى كـه بـه حـضـور رسـول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد، عرض كرد:((مرا براى اجراى امر مهمّى كه دیـگـران بـراى آن گـردن كـشـیـده بـودنـد (تـا بـه افـتـخـار آن نایل گردند) شایسته دانستى ، وقتى كه براى انجام آن به راه افتادم ، مرا برگرداندى ، آیا از قرآن ، آیه اى در این مورد نازل شده است ؟)).
رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) فـرمـود: نـه ، ولى فـرسـتـاده امـیـن خـدا جبرئیل ، نزد من آمد و این پیام را از جانب خدا براى من آورد كه :
((لا يُؤَدّىِ عَنْكَ اِلاّ اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ مِنْكَ، وَعَلِىُّ مِنّىِ وَاَنَا مِنْ عَلِی ، وَلايُؤَدِّى عَنِّى اِلاّ عَلِىُّ)).
((ایـن آیـات (بـرائت از مشركان را به مشركان ) ابلاغ نكند جز خودت یا مردى از خودت و عـلى (عـلیـه السـلام ) از مـن اسـت و من از على هستم و از جانب من جز على آن را ابلاغ نخواهد كرد)).
بنابراین ، مطابق حدیث فوق ، شكستن پیمان (صلح با مشركان ) مخصوص كسى است كه پیمان را بسته است یا با جانشین اوست كه در وجوب اطاعت و بلندى مقام وشرافت منزلت ، همسان اوست ، كسى كه در كارش شكّى پیدا نشود و در سخنش ، خرده نگیرند.
و آن كـس كـه مـانـنـد خـود شـخصى است كه پیمان بسته و دستورش  دستور اوست ، حكم و فرمان او نافذ و برقرار است و جاى عیب و ایراد نیست .
و بـا شـكـسـتـن هـمـین پیمان (صلح با مشركان كه با اعلان برائت از مشركان شكسته شد) اسـلام قـوّت گـرفـت و دیـن راه كـمـال را پـیـمـود و بـر قـلّه كـمـال رسـیـد و شـؤ ون مـسـلمـانـان سـامـان یـافـت و مـكـّه بـه طـور كـامـل تـحـت پـرچـم اسـلام قـرار گـرفـت ، و امور آنان به خیر و خوبى رو به راه شد و خداوند خواست پایه تمام این امتیازات را به دست كسى انجام دهد كه نامش را ارجمند كرده و یـادش را گـرامـى داشـتـه و (مـردم را) بـه بـلنـدى مـقـامـش  راهـنـمـایـى نـمـوده و در فـضـایـل ، او را بـر دیـگـران برترى داده است ، او همان امیرمؤ منان على ( علیه السلام ) است 
هـیـچ كـس از قـوم ، داراى چنین ویژگى و درخشندگى نبود و نمى توانست در این امتیازات ، نظیر او و یا نزدیك به او باشد.
امیرمؤ منان على (علیه السلام ) از اینگونه ویژگیها، بسیار دارد كه چون بناى این كتاب بر اختصار است ، از ذكر آنها خوددارى شد.
سایت جامع سربازان اسلام
امام علی،امیرالمومنین،ویژگی های امام علی،ویژگیهای امام علی،ایمان،علم،آگاهی،معیار شناخت مومن از منافق،معیار دین،مومن،مومنین،رستگاری شیعیان،حلال زاده،لقب امیرالمومنین،آغاز اسلام،برائت از مشرکین
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام
کمک مالی به سایت جامع سربازان اسلام